عشق بارانی
امشب باز باران دل مرا شست امشب باز باران ذهن مرا شست امشب بباران آبی هم بر روی خاطراتم ریخت اما هرگز لحظه ای از یاد تو را از خاطره ها نتوانست شست! درجستجوی ات گم گشته ی هرکوی وبرزنی شدم شگفتا هربارتوپیدایم کردی مانده ام بعدازاین همه سال به دنبال توآمده ام یاگم شده ام توپیدایم کرده ای یک روز تا غروب سفر کردم دنیا چه کوچک است وین راه شرق و غرب،چه کوتاه! تنها دو روز راه،میان زمین و ماه اما،من و تو دور .... آن گونه دور دور! که اعجاز عشق نیز مارا به یکدیگر نرساند ز هیچ راه، آه! «فریدون مشیری» می دونی عاشقتم این خیلی سادست توی فصل سرد بی تو دارم از نگات می سوزم خسته از این روزگار و خسته از تکرار روزم آرزوم همیشه این بود که تو قلبت جا بگیرم حالا که رفتی و بی تو دارم از قصه میمیرم می دونی آخه عزیزم قصمون مثل تگرگه واسه ما موندن با هم مثل لمس حس مرگه ولی کاش زود نمی رفتی از تو قصمون عزیزم کاشکی بودی و می دیدی که چی آوردی به روزم
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |

