عشق بارانی
درخت با جنگل سخن می گوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن می گوی نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده من ریشه های تورا در یافته ام و با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام و دستهایت با دستان من آشناست در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان.... باز من دیوانه ام، مستم باز می لرزد دلم،دستم. باز گویی در جهان دیگری هستم. های!نخراشی به غفلت گونه ام را،تیغ! های،نپریشی صفای زلفکم را ،دست! و آبرویم را نریزی،دل! لحظه دیدار نزدیک است.
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |

