عشق بارانی
آن رنج ها که درد بر انگیزد در سینه دل چو برگ خزان دیده طوفان عشق نیست که دل ها را عشقی نه تا به سرفکند شوری من شمع دلفوز سخن بودم فریدون مشیری
دیگر به روزگار نمی بینم
آن عشق ها که تاب توان سوزد
در سینه ها ز عشق نمی جوشد
آن شعله ها که خرمن جان سوزد
وان درد ها که روح گدازد نیست
آن شوق و اضطراب که شاعر را
چنگی به تار جان بنوازد نیست
بی عشق مانده سر به گریبان است
از بوسه ی نسیم می لرزد
این برگ خشک تشنه ی طوفان است!
در تنگنای سینه بلرزاند:
تابر شراره های روان سوزش
شاعر سرشک شوق بیفشاند.
رنجی نه تا به دل شکند خاری
داغی نه تا به دفتر دانایی
آتش زنم زگرمی گفتاری!
اکنون زبان بریده و خاموشم
ترسم که شعر نیز کند آخر
مانند روزگار فراموشم! نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387ساعت
17:35 توسط امین| |
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |

