عشق بارانی
نخواهد بود بی تو در انتهای هیچ چیز خبری نخواهد بود. من فقط از پایان تو می ترسم زیرا پایان تو آغاز مرگ تدریجی من است و بستن دفتر شعرم برای همیشه حال از تو می خواهم که آغاز کنی ابتدا را چون همان لحظه ای که تورا در زیر آفتاب دیدم به پایان راه نیندیشیدم حال می خواهم آغاز کنی عشق را. آغاز کنی همان پرواز را از لحظه ی شروع و لحظه درود و سلام و از لحظه ی تلاقی دو نگاه همزاد در زیر آفتاب شروعکنی و چون من به پایان را نیندیشی که اندیشیدن به پایان راه شور پرواز بی پروا را در ما خواهد کشت...! دلم چشم به راه هم راز و همدم در میان راه رهنوردی پیداست از صدای او آه سردی پیداست گفتم رهنورد همدم من شو دیدم رهنورد آرومی محو شد آخر رهنور خود همدمی داشت که پشت سرش قدم بر می داشت... مثل یه باد سرد زودی می گذرند بذار که لحظه های خوشبختی ما خودشون آروم و آهسته بگذرند عشق دلی٬دلم را شکست لحظه های خوش دلم پرکشید و رفت بی درنگ عشق دلم همراه باد شد و رفت.....! شب ها که دلها ار آن گذشتند تنها دلی مانده بود که از آن به بعد فقط در تاریکی شبها می شد که صدایش را شنید گاهی هم آن قدر بی صدا فریاد میزد که خودش هم صدای خودش را نمی شنید اما دیگر برای او راهی نمانده چون که درحضور قاضی به او حکمی داده شده بود که باید تنها بماند و بی صدا در اعماق درونش تنهایی اش را فریاد کند که ای کاش در این حکمی که بدون هیچ قضاوتی به من داده تجدید نظر کند که مبادا من در درون خود بپوسم یا حکم مرگ را برای خودم .......



| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |

