عشق بارانی
خنده را تا ياد دارم، شاد و شيرين و شكرريز است چهرههايي هست اما اين زمان پيش چشم ما و پيرامونمان خندههاشان شوم و تلخ و نفرتانگيز است خنده پيروزي يغماگران سنگدل جمعي كه ميخندند خوش، بر گريههاي ديگران! غافلاند اينان كه چشم روزگار با سرانجام چنين خوش خندههايي آشناست گريههايي در پي اين خندههاست! یادم میاد می گفتی برو خدا نگهدار نوشتی روی دیواربه ارزوی دیدار به ارزوی دیدار رفتم تو راه رفتن دلم میگفتش نرو نمی شنیدم انگار من التماس دلو من التماس دلو رفتم و باز اومدم اما ندیدم اونو گفتن که دیر رسیدی داده به دنیا جونو گفتم محاله هرگز او که منو دوست داره قول داده بود که هیچ وقت منو تنها نزاره دیدم که ارزوم افتاده یه قیامت من که ندارم این قدر صبرای بی نهایت به عشق تو رو دیوار منم واست نوشتم به ارزوی دیدار منم خودم رو کشتم منو ببخش عزیزم که خیلی دیر رسیدم زیر نوشته ی تو یه خط سرخ کشیدم با قطره قطره ی اشک با ذره ذره ی خون به ارزوی دیدار منم دارم میدم جون تجسم سیمای دل نشینت تکرار هزار افسوس گذشته ام ای تصور وصال شیرینت تسکین هستی شوریده ام و ای دوریت تکرار آزمون زنده به گوری.... دوستت دارم..! می گویند تنهایی خود را با پاییز قسمت کن اما پاییز ازمن هم دلتنگتر است پاییز از من هم خسته تر است او رفته ... دیگر نیست ....اوکدام ایستگاه.... من کدام ایستگاه ایستاده ام نمی دانم چیستم که بنویسم٬ نمی دانم که کیستم که بنویسم٬ اصلا نمی دانم از چه باید بنویسم و از کجا باید نوشت از چه باید نوشت از چه کسی باید نوشت٬ از چه کسی باید نوشت. فقط می دانم که باید نوشت چرا که غم روی غم اندوختن دردی است جانکاه غم خوب است اما در جای خود کسی که غمی دارد اگر خود را از آن نرهاند اینک است که او را از خود می رهاند مانند کسی که عاشق معشوق خود است اما معشوقش اینو نمی دونه یا حتی اصلا خود او عاشق معشوقی دیگر است. اگر کسی غمی دارد و همدردی ندارد آن را با چاه در میان بگذاردکسانی را می شناسم که اگر غمی داشتند آن را به چاه داده تا از بار غم خود بکاهند و خود را از غم وارهانند. اگر کسی غم عشقی در دل دارد باید بداند که دوست داشتن بالاتر از عاشق شدن است٬ زیرا زمانی که انسانی عاشق کسی می شود به خاطر غم دی خودش است اما کسی را دوست داشتن از خود گذشتگی است برای دوست! اما باید بدانیم که سایه های روشن عشق در همه جا و همه دلی هست ولی در برخی آن سایه ها از غبار غم تیره شده اند و دیگر سخت است که روشنشان کرد من نمی گویم که روشن نمی شوند این سایه ها٬ اما اگر خود با قلی پاک بخواهیم که این غبار غم آلود غم از این سایه ها کنار رود تا سایه های عشق روشنی خود را باز یابند کاری است شدنی شما می توانید این غبار غم را پاک کنید! در اطراف ما راه های زیادی برای کردن ای سایه ها وجود دارد همه ی این راه ها خوبند اما بهترین بهترین این راه ها دوست داشتن خداوند و عاشق او شدن است که با روشن روشن کردن ای سایه ها به این طریق به همه چیز خواهیم رسید روشنی سایه ها به این طریق کم است اما از راه های دیگر زیاد پس ما یاد بکوشیم که سایه ی عشقمان را با راه و نور خداوندی روشن و پرنور سازیم زیرا در این صورت به عشق های دیگرمان خواهیم رسید و ای سایه های عشق یکی پس از دیگری نورانی می شوند........! فریدون مشیری مکرها کرد تا به خاک سپرد زنده آمد که مال مرده برد مرده بر شد گلوی زنده فشرد (این شعر از برادرمه) جام دريا از شراب بوسه خورشيد لبريز است ، جنگل شب تا سحر تن شسته در باران ، خيال انگيز ! ما ، به قدر جام چشمان خود ، از افسون اين خمخانه سرمستيم در من اين احساس : مهر مي ورزيم ، پس هستيم ! ره کا شانه ی دیگر بگیریم بیا گم کرده ی دیین خود را سراغ از لاله ی پرپر بگیریم *زنده یاد قیصر امین پور* هر نفس می رسد از سينه ام اين ناله به گوش شب بود و ابر تيره و هنگامه باد ناگاه برگ زرد ماه از شاخه افتاد! من ماندم و تاريكي و امواج اوهام در جنگل ياد! آسيمه سر، در بيشهزاران ميدويدم. فريادها بر ميكشيدم. درد عجيبي چنگزن در تار و پودم. من، ماه خود را، گم كرده بودم! از پيش من صفهاي انبوه درختان ميگذشتند ...- « بي ماه من، اينها چه زشتند! ...» - آيا شما آن ماه زيبا را نديديد؟ - آيا شما، او را نچيديد؟... ناگاه ديدم فوج اشباح دست كسي را ميكشند از دور، با زور پيش من آوردند و گفتند: اهريمن است اين! خودكامه باد! ديوانه مستي كه نفرينها بر او باد! ماه شما را اين سنگدل از شاخه چيدهست! او را همه شب تا سحر در بر كشيدهست! آنگاه تا اعماق جنگل پر كشيدهست. من دستهايم را به سوي آن سيهچنگال بردم شايد گلويش را فشردم! چيزي دگر يادم نميآيد ازين بيش از خشم، يا افسوس، كمكم رفتم از خويش! دربيشهزار يادها، تنهاي تنها افتاده بودم، باد در دست! در آسمان صبحدم، ماه، ميرفت سرمست عشق، هر جا رو كند آنجا خوش است. گر به دريا افكند دريا خوش است. گر بسوزاند در آتش، دلكش است. اي خوشا آن دل، كه در اين آتش است. تا ببيني عشق را آيينهوار آتشي از جان خاموشت برآر! هر چه ميخواهي، به دنيا در نگر دشمني از خود نداري سختتر! عشق پيروزت كند بر خويشتن عشق آتش ميزند در ما و من. عشق را درياب و خود را واگذار تا بيابي جان نو، خورشيدوار. عشق هستيزا و روحافزا بود هر چه فرمان ميدهد زيبا بود. روزهايي كه بي تو ميگذرد گرچه با ياد توست ثانيههاش آرزو باز مي كشد فرياد: در كنار تو ميگذشت، ايكاش! با چاه آن را در میان بگذار! با چاه! غم روی غم اندوختن دردی است جانکاه!) گفتند این را پیش ازین٬ اما نگفتند٬ گر همرهان در چاه افکندند و رفتند٬ آنگاه دردت را کجا فریاد ن. آه! شب، همه دروازههايش باز بود آسمان چون پرنيان ناز بود گرم، در رگ هاي ما، روح شراب همچو خون ميگشت و در اعجاز بود با نوازشهاي دلخواه نسيم نغمههاي ساز در پرواز بود در همه ذرات عالم، بوي عشق زندگي لبريز از آواز بود بال در بال كبوترهاي ياد روح من در دوردست راز بود من، بر اين ابري كه اين سان سوگوار اشك بارد زار زار دل نميسوزانم اي ياران، كه فردا بيگمان در پي اين گريه ميخندد بهار. ارغوان ميرقصد، از شوق گلافشاني نسترن ميتابد و باغ است نوراني بيد، سرسبز و چمن، شاداب، مرغان مست مست گريه كن! اي ابر پربار زمستاني گريه كن زين بيشتر، تا باغ را فردا بخنداني! گفته بودند از پس هر گريه آخر خندهايست اين سخن بيهوده نيست زندگي مجموعهاي از اشك و لبخند است خنده شيرين فروردين بازتاب گريه پربار اسفند است. اي زمستان! اي بهار بشنويد از اين دل تا جاودان اميدوار: گريه امروز ما هم، ارغوان خنده ميآرد به بار نه همين غمكده، اي مرغك تنها قفس است گر تو آزاد نباشي همه دنيا قفس است تا پر و بال تو و راه تماشا بسته است هر كجا هست، زمين تا به ثريا قفس است تا كه نادان به جهان حكمروايي دارد همه جا در نظر مردم دانا قفس است که شیوه ی رندان بلاکش را به دوش کشد. اورا دیدم هنگامی که او احساسم را لبریز کرد اول خنده بر لبانم نشست و شکر خندی زدم و به او گفتم در دلم از دوری و تنهایی غمی نیست اما او باور نکرد و به من گفت که ترانه ای از ترانه های بی صدایت برایم بخوان باز لبخندی زدم و با تبسم نگاهی به چشمان او کردم در چشمانش ترانه ی بی صدایی را خواندم که تاکنون در چشم کسی نخوانده بودم همین که لب گشودم به من گفت آری همین ترانه را برایم بخوان درحالی که می خندیدم ناگاه اشک در چشمانم حلقه ی سردی زد و او فهمید که پشت این لبخند مه آلود چه می گذرد. به من گفت اگر نمی توانی ترانه ای بی صدا بخوانی بگذار تا من ترانه ای بی صدا را ساز کنم. ساز او غمی داشت که مرا وادار کرد که ترانه ی بی صدایی که درونم بود را ساز کنم.

سنگ خارا را گواه ِ ~ اين دل شيدا بگيرم
موبه مو دارم سخنها ~ نکته ها از انجمنها
بشنو اي سنگ بيابان ~ بشنويد اي باد و باران
با شما همرازم اکنون ~ با شما دمسازم اکنون
شمع خود سوزي چو من ~ در ميان انجمن
گاهي اگر آهي کشد ~ دلها بسوزد
يک چنين آتش به جان ~ مصلحت باشد همان
با عشق خود تنها شود ~ تنها، بسوزد
من يکي مجنون ديگر ~ در پي ليلاي خويشم
عاشق اين شور حال ~ عشق بي پرواي خويشم
تا به سويش ره سپارم ~ سر ز مستي بر ندارم
من پريشان حال و دلخوش ~ با همين دنياي خويشم
در زلال لطف بيكران تو .
مي برد مرا به هر كجا كه ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو
زير بال مرغكان خنده هات
زير آفتاب داغ بوسه هات
- اي زلال پاك ! -
جرعه جرعه جرعه مي كشم تو را به كام خويش
تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو !
اي هميشه خوب !
اي هميشه آشنا !
هر طرف كه مي كنم نگاه ،
تا همه كرانه هاي دور ،
عطر و خنده و ترانه مي كند شنا
در ميان بازوان تو !
ماهي هميشه تشنه ام
اي زلال تابناك !
يك نفس اگر مرا به حال خود رها كني
ماهي تو جان سپرده روي خاك !
فریدون مشیری
كه در اين خانه دلی هست به هيچش مفروش !
چون به هيچش نفروشم ؟ كه به هيچش نخرند
هركه بار غم ياری نكشيده ست به دوش
سنگدل ، گويدم از سيم تنان روی بتاب
بی هنر ، گويدم از نوش لبان چشم بپوش
برو ای دل به نهانخانه خود خيره بمير
مخروش اين همه ای طالب راحت ! مخروش
آتش عشق بهشت است ، مينديش و بيا
زهر غم راحت جان است ، مپرهيز و بنوش
بخت بيدار اگر جويی با عشق بساز
غم جاويد اگر خواهی ، با شوق بجوش
پر و بالی بگشا ، خنده خورشيد ببين
پيش از آنی كه شود شمع وجودت خاموش !
دل ، همزباني از غم تو خوب تر نداشت
اين درد جانگداز زمن روی برنتافت
وين رنج دلنواز زمن دست برنداشت
تنها و نامراد در اين سال های سخت
من بودم و نوای دل بينوای من
دردا كه بعد از آن همه اميد و اشتياق
دير آشنا دل تو ، نشد آشنای من
از ياد تو كجا بگريزم كه بي گمان
تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم
با چشم دل به چهره خود مي كنم نگاه
كاين صورت مجسم رنج است يا منم ؟
امروز اين تويی كه به ياد گذشته ها
در چشم رنجديده من می كني نگاه
چشم گناهكار تو گويد كه ” آن زمان
نشناختم صفای تورا “ – آه ازين گناه !
امروز اين منم كه پريشان و دردمند
مي سوزم و ز عهد كهن ياد می كنم
فرسوده شانه های پر از داغ و درد را
نالان ز بار عشق تو آزاد مي كنم .
گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای
بنگر كه غم به وادی مرگم كشانده است .
تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبين
ای بس حديث تلخ كه ناگفته مانده است .
گفتم : ز سرنوشت بينديش و آسمان
گفتی : ” غمين مباش كه آن كور و اين كر است “ !
ديدی كه آسمان كر و سرنوشت كور
صدها هزار مرتبه از ما قوی تر است ؟
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |

