تبليغاتX
عشق بارانی


عشق بارانی

از ما درود بر رخ دلخستگان عشق

             بر هرکه سرافراز شد ار امتحان عشق

از ما سلام بر دو لب تشنه ی حسین

              از ما درود بر سفر پرکشان عشق

از ما درود بر رخ سقا که روی نهر

             با خون نوشت تا به ابد زنده جان عشق

بر  پاره پاره  پیکر  زیبای  اکبرش

             بر اصغرش که هنجره اش شد نشان عشق

تاروز حشر و نشر همین افتخار بس

              از ماست این حسین عزیز ارمغان عشق

آه ای شهید از افق یک نگاه تو

              تابنده است تا به ابد آسمان عشق

نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386ساعت 11:30 توسط امین| |

چون رفتن صد بهار می رفتی تو

                در  هلهله و غبار می رفتی تو

وقی که اتش به خیمه ها می آمد

                عباس! چه بی قرار می رفتی تو

                   ********

همواره تجسم قیام است حسین

                بر سینه ی عاشقان پیام است حسین

در دفتر شعر ما ردیف است هنوز

                دلچسب ترین شکل کلام است حسین

نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386ساعت 11:11 توسط امین| |

خیمه ی مات به دل برپا کنید

بار دیگر عشق را معنا کنید

عشق یعنی سرزمین کربلا

عشق یعنی کوفه وشام و بلا

عشق یعنی یک جهانی شور و شین

عشق یعنی سوگواری بر حسین 

نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386ساعت 10:55 توسط امین| |

 تصاویر ویژه محرم  تصاویر ویژه محرم  تصاویر ویژه محرم                                    تصاویر ویژه محرم   تصاویر ویژه محرم  تصاویر ویژه محرم

تصاویر ویژه محرم    تصاویر ویژه محرم  تصاویر ویژه محرم

تصاویر ویژه محرم  تصاویر ویژه محرم  تصاویر ویژه محرم

تصاویر ویژه محرم  تصاویر ویژه محرم  تصاویر ویژه محرم

نوشته شده در شنبه 22 دی1386ساعت 15:29 توسط امین| |

                      خاک حرمت ، مهر نماز است حسین (ع)

                    راه تو ، همیشه چاره‌ساز است حسین (ع)


                           ای خون تو دشنه بر گلوگاه ستم

                    از خون تو شیعه ، سرافزار است حسین(ع)

 فرمانده عشاق دل آگاه حسین است
 بیراهه مرو ساده ترین راه حسین است
از مردم گمراه جهان راه مجویید
نزدیک ترین راه به الله حسین است

                در باور شب ، شهاب بودن ، عشق است

                  هم صحبت آفتاب بودن ، عشق است

                 در کرب و بلا به روی لب‌های حسین (ع)
 
                 یک جرعه زلال آب بودن ، عشق است

نوشته شده در شنبه 22 دی1386ساعت 15:11 توسط امین| |

دیباچه عشق و عاشقی باز شود
دلها همه آماده پرواز شود
با بوی محرم‌الحرام تو حسین
ایام عزا و غصه آغاز شود
السلام علیك یا ابا عبدالله الحسین (ع

خوبان همه قطره اند ودریاست حسین

مردم همه بنده اند ومولاست حسین

ترسم که شفاعت کند از قاتل خویش

از بس که کرم دارد وآقاست حسین

 

هر دم به گوشم می رسد آوای زنگ قافله
این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله
یک زن میان محملی اندر غم و تاب و تب است
این زن صدایش آشناست ، ای وای من این" زینب" است

نوشته شده در شنبه 22 دی1386ساعت 15:9 توسط امین| |

دشت بوی ماتم می دهد
کربلا بوی محرم می دهد
کربلا یعنی شقایق وش شدن
کربلا یعنی خیمه در آتش شدن

نوشته شده در شنبه 22 دی1386ساعت 15:1 توسط امین| |

آب شرمنده ی عباس است

شهادت سالار شهیدان بر شما تسلیت باد

با فرا رسیدن ایام محرم اشک غم از چشم ها

سرازیر است و دلها پر زخون

با بچه های کوچمون

با چادرای مادرامون

گوشه ی یک پیاده رو

یاد محرم کرده بودیم

تکیه علم کرده بودیم

همه پیرن مشکی به تن

سینه و زنجیر می زنن

یه قلب کوچیک تو سینه

مست و خریدار حسین

نوشته بود رو پرچما

عباس علمدار حسین     عباس علمدار حسین

نوشته شده در جمعه 21 دی1386ساعت 18:17 توسط امین| |

گفته بودم به تو در شعر نخست٬

که٬ (بهار من . میگون منی)

تو زمن مهر بریدی و نماند

نه بهاری نه گل و یاسمنی

سیل هم آمد میگون را برد

دیگر از غم نسرایم سخنی

                              می برم سر به گریبان سکوت!

 

نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386ساعت 16:37 توسط امین| |

نیمه شب از لب آن بام بلند

می کند ماه به ویرانه نگاه ٬

بر سر مقبره ی عشق ونشاط

می چکد اشک غم از دیده ی ماه٬

همه ویرانی ٬ویرانی شوم

آخر ای ماه چه می تابی؟ آه

چهره ی مرده تماشایی نیست...!

                                          فریدون مشیری

نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386ساعت 16:32 توسط امین| |


 

نوشته شده در سه شنبه 18 دی1386ساعت 10:15 توسط امین| |

 

آمد خنده آمد گريه بامن پر گرفت

گريه در افتادنم دست مرا بهتر گرفت

خنده آمد بامن اما طاقت ماندن گريه نداشت

گريه با من ماند چشمان مرا از سر گرفت

در شبان خسته دلگير تنهايي فقط

گريه بامن يار شد از دست من ساغر گرفت

داشتم در غربت تاريک خود يخ مي زدم

نيمه شب يک شعله آتش داد خاکستر گرفت...

 

                   

 

            


 
نوشته شده در سه شنبه 18 دی1386ساعت 10:3 توسط امین| |

مطمئن باش که مهرت نرود از دل من

مگر آن روز که در خاک شود منزل من

اشتیاقی که به دیداره تو دارد دل من

دل من داند و من دانم و اندر دل من


ای کاش امتداد لحظه ها تکرار همیشه با تو بودن بود
تقدیم به تو که نمیدانم واقعا نمیدانم در خاطرت میمانم
یا اینکه برایت خاطره می شوم......؟؟؟

نوشته شده در شنبه 15 دی1386ساعت 17:35 توسط امین| |

کاش قلب وسعت می گرفت

           شمع با پروانه الفت می گرفت

کاش توی جاده های زندگی

           خنده هم از گریه سبقت می گرفت

 

در طوفان زندگی با خدا بودن بهتر از ناخدا بودن است....!

 

هیچ وقت

هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد

امشب دلی کشیدم

شبیه نیمه سیبی

که به خاطر لرزش دستانم

در زیر آواری از رنگ ها

نا پدبد ماند.... چرا

                             زنده یاد (حسین پناهی)

 

توی دنیا من دوتا نابینا می شناسم یکی تویی که هیچ وقت عشقم رو ندیدی

یکیم خودم که بجز تو هیچ کسو ندیدم........(دوست دارم)

 

 

نوشته شده در شنبه 15 دی1386ساعت 17:32 توسط امین| |

 

همیشه واسه گلی خاک گلدون باش که اگه به اسمون هم رسید یادش باشه ریشش کجاست 

 

اگر دبیر فارسی بودم نامت را از اولین غزل از صفحه کتاب ها می نهادم . اگر دبیر جبر بودم عشق مجهول تو را بر قلب معلوم خودم بخش می کردم تا معادله محبت پدید اید . اگر دبیر هندسه بودم ثابت می کردم که شعاع نگاهت چگونه از مرکز قلبم گذشت .

 

دلم را هیچ کس باور نداشت / هیچکس کاری به کار من نداشت

بنویسید بعد مرگم روی سنگ / با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ

او که خوابیده است در این گور / بودنش را هیچ کس باور نکرد

 

غربت را نباید در الفبای شهر غریب جستجو کرد همین که عزیزترینت نگاهش را به دیگری فروخت تو غریبی

 

نوشته شده در سه شنبه 11 دی1386ساعت 10:52 توسط امین| |

شب از جنگل شعله ها می گذشت
حریق خزان بود و تاراج باد
من آهسته در دود شب رو نهفتم
و در گوش برگی که خاموش خاموش می سوخت
                                                     گفتم:
مسوز این چنین گرم در خود مسوز!
مپیچ این چنین تلخ بر خود مپیچ!
که گر دست یبداد تقدیر کور
تورا می دواند به دنبال باد
مرا می دواند به دنبال هیچ!
                                      
فریدون مشیری
نوشته شده در سه شنبه 11 دی1386ساعت 10:33 توسط امین| |

همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...

 ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟

چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ...

دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟

 ماه یکیه ...

خورشید یکیه ...

زمین یکیه ...

خدا یکیه ...

مادر یکیه ...

پدر یکیه ...

تو هم یکی هستی ...

 وسعت عشق من به تو هم یکیه ...

پس اینو بدون از الان و تا همیشه : یکی دوست دارم

 

نوشته شده در سه شنبه 11 دی1386ساعت 10:24 توسط امین| |

دوستت داشتم ....                                            

يادت هست؟                                                                                               

گفتم دوستت دارم

و                                                                                     

تو گفتي کوچکي براي دوست داشتن

رفتم تا بزرگ شوم

اما.....

آنقدر بزرگ شدم

که يادم رفت دوستت دارم!!!

گفتمش: دل مي خري؟

پرسيد: چند؟

گفتمش: دل مال تو، تنها بخند...

خنده اي کرد و دل از دستم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روي خاک افتاده بود

جاي پايش روي دل جا مانده بود

نوشته شده در پنجشنبه 6 دی1386ساعت 17:10 توسط امین| |

I dreamed I had an interview with God.

در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم

So you would like to interview me? God asked.

او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟

 If you have the time? I said.

گفتم ....اگر وقت داشته باشيد

God smiled. ?My time is eternity.

لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد

 What questions do you have in mind for me?

چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟

 What surprises you most about humankind?

پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده  مي کند؟

 God answered...

پاسخ داد:

 That they get bored with childhood,

آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...

 they rush to grow up, and then

عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

 long to be children again.

آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند

 That they lose their health to make money...

سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند

 and then lose their money to restore their health.

و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....

 That by thinking anxiously about the future,

چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.

 they forget the present,

که از حال غافل مي شوند

 such that they live in neither the present nor the future.

به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده 

"That they live as if they will never die,

آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند

 and die as though they had never lived.

و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند 

 we were silent for a while.

ما براي لحظاتي سکوت کرديم

 And then I asked.

سپس من پرسيدم..

 As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn

مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟ 

  To learn they cannot make anyone love them.

پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

  All they can do

ولي مي توانند

 is let themselves be loved.

طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند

  To learn that it is not good to compare themselves to others.

ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند

  To learn to forgive by practicing forgiveness.

ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي

 To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love,

 ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد

 and it can take many years to heal them.

ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد

To learn that a rich person is not one who has the most,

 ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد

 

but is one who needs the least

بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد

To learn that there are people who love them dearly,

ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند

but simply have not yet learned  how to express or show their feelings.

ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

To learn that two people can look at the same thing

ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند  به يک چيز نگاه کنند

and see it differently

ولي برداشت آن ها متفاوت باشد

 To learn that it is not enough that they forgive one another,

ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند

  but they must also forgive themselves.

بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند

"Thank you for your time," I said

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

 "Is there anything else you would like your children to know"

آيا چيز ديگري هم وجود دارد  که مايل باشي فرزندانت بدانند؟

  God smiled and said, Just know that I am here... always. 

خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم..........براي هميشه

 

نوشته شده در چهارشنبه 5 دی1386ساعت 10:17 توسط امین| |

خوشا دردی که درمانش تو باشی

خوشا راحی که پایانش تو باشی

خوشا چشمی که رخسار تو بیند

خوشا ملکی که سلطانش تو باشی

خوشا آن دل که دلدارش تو گردی

خوشا جانی که جانانش تو باشی

خوشی خرمی وکامرانی کسی دارد که خواهانش تو باشی
نوشته شده در سه شنبه 4 دی1386ساعت 9:44 توسط امین| |

تا آبی عشق پر گشودن زیباست 

 هر لحظه تو را تو را سرودن زیباست

منظورم از این ترانه میدانی چیست؟ 

 یعنی که همیشه با تو بودن زیباست

نوشته شده در سه شنبه 4 دی1386ساعت 9:40 توسط امین| |

بوسه یعنی وصل شیرین دو لب

بوسه یعنی خلسه در اعماق شب

بوسه یعنی مست از مشروب عشق

بوسه یعنی آتش گرمای شب

بوسه یعنی لذت از دلدادگی

بوسه یعنی آغاز برای ما شدن    لحظه ای با دلبر تنها شدن

بوسه آتش میزند بر جسم و جان

بوسه یعنی عشق من با من بمان...


نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386ساعت 20:43 توسط امین| |

Don't go for looks

they can deceive

Don't go for wealth

even that fades away.

Go for sum1 who makes u

smile becoz only a smile makes

a dark day seem bright..

دنبال نگاه ها نرو،

ممکنه فريبت بدن

دنبال ثروت نرو

چون حتي ثروت هم يه روزي نا پديد ميشه

دنبال کسي برو که باعث ميشه لبخند بزني

چون فقط يه لبخنده که ميتونه

باعث بشه يه روز خيلي تاريک، کاملا روشن به نظر بياد.

نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386ساعت 20:40 توسط امین| |

کجا بــودي وقتي برات شکستـم
يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم

کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد
داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد

کجــا بودي وقتي کنـار عکســـات
شبا نشستم به هواي چشمـــات

کجا بــودي ببيني مــن ميســـوزم
عيــن چشــات سيـاهه رنـگ روزم

ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم
هــر چــي که باورت نميشه ديـدم

کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم
نبــود ستــاره ام شبـا گريه چيـدم

کجا بودي وقتي اشکــام ميريخت
خون جاي گريه از چشام ميـريخت

کجـــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد
امــا به خـاطر چشات قسم خـورد

کجـــا بودي وقتي که پرپر شـــدم
سوختم و از غمت خاکستر شدم

خنده واسه هميشه از لبـام رفت
رسيدن از مرمر رويــاهـــــام رفت
....
نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386ساعت 20:29 توسط امین| |

هیچ کس اشکی برای ما نریخت...

هر که با ما بود از ما می گریخت...

چند روزی ست حالم دیدنیست...

حال من از این و آن رسیدنیست...

گاه بر روی زمین زل می زنم ....

گاه بر حافظ تفاءل می زنم ...

حافظ دیوانه فالم را گرفت....

یک غزل آمد حالم را گرفت:...

ما زباران چشم یاری داشتیم...

خود غلط بود آنچه می نداشتیم..!

نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386ساعت 20:17 توسط امین| |

در تاریکی شب سه شمع روشن کردم :

یکی برای خودت . یکی برای بودنت . یکی برای دیدنت

هر سه شمع رو خاموش کردم برای در آغوش کشیدنت

نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386ساعت 20:3 توسط امین| |

ای داد ....

                این دل  عاشق بشکست
                         گلایه دارم ز شما ای مردم عالم
                  ای فلک ، ای ابرُ ماه و دریا
            همه و همه که او را فراموش کرده اید
چه کرده بود با شما که اینگونه در سکوت شب ، غریبش ساختید
            گلایه دارم ز شما
  گریه هایش  ...
           به سردی یخ جنون
                به شوری اشک الهه غم
                     به تنهای من تنها
        ناله هایش...
                      به بلندی سکوت
            به ترسناکی تنهایی عاشق
    به قدرت ترس
                     کس را با خبر نساخت
   ای دل غافل چه آمد بر سر عرفان در این خلوت شب
            اشک او سرد
                  ناله اش سکوت
                          همدمش تنهایی
                                  و یارش غم است

نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386ساعت 19:41 توسط امین| |

چه قد سخته توچشمای  کسی که تمام عشقت رو دزديده و به جاش يه زخم هميشگی رو به قلبت هديه داد زل بزنی و به جای اينکه لبريز از کينه و نفرت شوی حس کنی که هنوزم دوسش داری چه قد سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواری تکيه بدی که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده چه قد سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزنی امّا وقتی ديديش هيچ چيزی جز سلام نتونی بگی چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خيس کنه امّا مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری

 

        

 

منم تنهاترين تنهاي دنيا تويي زيباترين زيباي دنيا منم مثل اميد يك قناري قراري بر دل هر بي قراري منم يلداي بي پايان عاشق تو بودي مرهم زخم شقايق تويي ساكت تر از پژواك شبنم به روي برگ گلها خواب ، نم نم

          

زندگي به من آموخت که چگونه گريه کنم امّا گريه به من نياموخت که چگونه زندگي کنم تو نيز به من آموختي که چگونه دوستت بدارم امّا به من نياموختي که چگونه فراموشت کنم

           

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت

نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386ساعت 19:35 توسط امین| |

عشق من بمون دلواپسم نزار

 

 

                        بي تو نميگذره اين روزو روزگار

 

 

من با تو دلخوشم وقتي كنارمي

 

 

                        وقتي تو يارمي دارو ندارمي

نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386ساعت 19:26 توسط امین| |

رنگ می پاشم به چشم هام

تا نقاشیت کنم

که سال هاست زمینه ی هیچ بومی تبوده ایم

می کشم تو را ،

خودم را آن طرف تر از بغض های شاعرانه

و خنده های قرمز لب هات ! ...

راستی !

چه رنگی به چشم هات بزنم

که مرا عاشقانه ببیند ؟ ...

نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386ساعت 19:20 توسط امین| |

دل خزان زده ام باغ ارغوان شده است

بهشت خاطر پژمرده ام جوان شده است

همای بخت به گرد سرم کند پرواز

زلال شوق به رگ های جان روان شده است

پس از چه مایه صبوری٬ سکوت ٬ تنهایی

دوباره بلبل طبعم ترانه خوان شده است

مگر دوست به فریاد دادخواه  رسید

که این خموش ٬ز سر تا به پا زبان شده است!

دوباره چشمه ی لبخند او فروزان شده است

تنم زه گرمی این آفتاب٬ جان شده است!

چه روی داده مگر؟ بانگ بر زدم٬ گفتم

مگر آن مه بی مهر٬ مهربان شده است؟

به مژده جان و دل و دیده ٬ یک صدا گفتند

دوباره عشق در این خانه میهمان شده است...

                                                «فریدون مشیری»

نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386ساعت 19:14 توسط امین| |

هيچوقت تو خيابون نرو،اگه رفتی سر تو بالا نكن،

اگه بالا كردی،به هيچكس نگاه نكن،اگه نگاه كردی نخند،

اگه خنديدی شماره ازش نگير،اگه گرفتی بهش زنگ نزن،

اگه زدی باهاش حرف نزن،اگه زدی نگو دوسش داری،

اگه گفتی باهاش قرار نزار،اگه گذاشتی نرو سر قرار،

اگه رفتی تحويلش نگير، اگه گرفتی عاشقش نشو،

اگه شدی بهش نگو،اگه گفتی میزاره میره

نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386ساعت 18:44 توسط امین| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست