|
بازم دلم واست بهونه گیره بعداز تودیگه از زندگی سیره نزار تنها بمونه این دل من آخه دق می کنه اینجا میمیره شاید نمی تونم که بیتو باشم با تنهایی دارم از هم می پاشم هی اومدم بگم صد سال دیگه بگذره عاشقه چشم به راشم
ع – عهدی می بندم تورا دوست داشته باشم. ش – شور عشقم را با تو همیشه درمیان بگذارم. ق – قول می دهم که اولین وآخرین عشقم باشی. و – وادارم کردی همیشه در فکر تو باشم. ز – زهر از دست تو شهد است. ن – ناموس زندگی من تویی و به تو پایبندم. د – در هر جایی که باشی دوستت دارم. گ – گلی بودی در دستهایم ای گل زیبا. ی – یار با وفا تورا فراموش نمی کنم.
دیگر به روزگار نمی بینم آن رنج ها که درد بر انگیزد در سینه دل چو برگ خزان دیده طوفان عشق نیست که دل ها را عشقی نه تا به سرفکند شوری من شمع دلفوز سخن بودم فریدون مشیری
به شانه هایم تکیه کن و گوش بسپار به صدایی که بی وقفه در عطش خواستن می سوزد و خاکستر می شود. حرفی به من بزن زمزمه کن بگذار آن زمان که خورشید اولین تشعشع خود را به زمین می پاشد هنوز شنونده زمزمه ی تو باشم تو اگر عاشق باشی به وقت سرگردانی فقط نشانی مقصد گمشده را از قلبت طلب می کنی و فقط قلبت می داند در جهان عشق سرگردانی و شکست وجود ندارد و آتش کوچکی از عشق که به دل می افتد با تماشای روی محبوب به بادی می ماند که به خرمنی عظیم شعله می افکند و تمامب آن را می سوزاند و خاکستر می کند اما ای خدای یکتا وقتی جسم عاشق سوخت خاکسترش را پیش کش محبوب کن تاشاید گرمای آن قلب یخ زده اش را اب کند.....!
هرگز به پایان راه نمی اندیشم چرا که می دانستم بی تو در انتهای را خبری نخواهد بود بی تو در انتهای هیچ چیز خبری نخواهد بود. من فقط از پایان تو می ترسم زیرا پایان تو آغاز مرگ تدریجی من است و بستن دفتر شعرم برای همیشه حال از تو می خواهم که آغاز کنی ابتدا را چون همان لحظه ای که تورا در زیر آفتاب دیدم به پایان راه نیندیشیدم حال می خواهم آغاز کنی عشق را. آغاز کنی همان پرواز را از لحظه ی شروع و لحظه درود و سلام و از لحظه ی تلاقی دو نگاه همزاد در زیر آفتاب شروعکنی و چون من به پایان را نیندیشی که اندیشیدن به پایان راه شور پرواز بی پروا را در ما خواهد کشت...!
درمیان سرمای زمستان وجودم گرم دلم چشم به راه هم راز و همدم در میان راه رهنوردی پیداست از صدای او آه سردی پیداست گفتم رهنورد همدم من شو دیدم رهنورد آرومی محو شد آخر رهنور خود همدمی داشت که پشت سرش قدم بر می داشت...
لحظه های خوش دنبا زود گذرند
مثل یه باد سرد زودی می گذرند بذار که لحظه های خوشبختی ما خودشون آروم و آهسته بگذرند عشق دلی٬دلم را شکست لحظه های خوش دلم پرکشید و رفت بی درنگ عشق دلم همراه باد شد و رفت.....!
درهیاهوی فردا از آنجا که عشق دلی را می شکند و از میان روزها و شب ها که دلها ار آن گذشتند تنها دلی مانده بود که از آن به بعد فقط در تاریکی شبها می شد که صدایش را شنید گاهی هم آن قدر بی صدا فریاد میزد که خودش هم صدای خودش را نمی شنید اما دیگر برای او راهی نمانده چون که درحضور قاضی به او حکمی داده شده بود که باید تنها بماند و بی صدا در اعماق درونش تنهایی اش را فریاد کند که ای کاش در این حکمی که بدون هیچ قضاوتی به من داده تجدید نظر کند که مبادا من در درون خود بپوسم یا حکم مرگ را برای خودم .......
آنجا که عشق دلها را بهم نزدیک می سازد فاصله ها رنگ می بازند تنها من و تو هستیم که می مانیم با هم و برای هم
عشق يعني خون دل يعني جفا عشق يعني درد و دل يعني صفا عشق يعني يك شهاب و يك سراب عشق يعني يك سلام و يك جواب عشق يعني يك نگاه و يك نياز عشق يعني عالمي راز و نياز
تقدیم به انکه دارمش دوست تقدیم به انکه قلبم از اوست اگر مهتاب از تن بر کند پوست جدا هرگز نگردد یادم از دوست
باز کن پنجره را٬که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد و بهار روی هر شاخه ٬کنار هر برگ شمع روشن کرده است. همه ی چلچله ها بر گشتند و طراوت را فریاد زدند کوچه یک پارچه آواز شده است و درخت گیلاس هدیه ی جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده ست. باز کن پنجره ها را ای دوست هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت؟ برگ ها پژمردن؟ تشنگی با جگر خاک چه کرد؟ هیچ یادت هست؟ توی تاریکی شب های بلند سیلی سرما با تاک چه کرد؟ با سرو سینه ی گل های سپید نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟ هیچ یادت هست؟ حالیا معجزه ی باران راباور کن و سخاوت را در چشم چمن زار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد! خاک جان یافته است تو چرا سنگ شدی؟ تو چرا این همه دلتنگ شدی؟ باز کن پنجره را و بهران را باور کن. به امید سال پراز آرزوهای رنگین واسه تمام دوستان امید وارم همیشه دلتون بهاری باشه و سبز باشید و واسه عشقتون سبز بمونید. نوروز همتون پیروز باشه.
دست بردار از این هیکل غم که ز ویرانی خویش هست آباد. دست بردار که تاریکم و سرد چون فرو مرده چراغ از دم باد. دست بردار ز تو در عجبم به در بسته چه می کوبی سر. نیست می دانی در خانه کسی سر فرو می کوبی باز به در. زنده این گونه به غم خفته ام در تابوت. حرف ها دارم در دل می گزم لب به سکوت. دست بردار که گر خاموشم با لبم هر نفسی فریاد است. به نظر هر شب و روزم سالی است گر چه خود عمر به چشمم باد است. رانده اندم همه از درگه خویش. پای پر آبله لب پر افسوس می کشم پای بر این جاده ی پرت می زنم گام بر این راه عبوس. پای پر آبله دل پر اندوه از رهی می گذرم سر در خویش می خزد هیکل من از دنبال می دود سایه ی من پیشاپیش. می روم با ره خود سر فرو چهره به هم. با کسم کاری نیست سد چه بندی به رهم؟ دست بردار!چه سود آید بار از چراغی که نه گرماش و نه نور؟ چه امید از دل تاریکی کسی که نهادندش سرزنده به گور؟ می روم یکه به راهی مطرود که فرو رفته به آفاق سیاه. دست بردار از این عابر مست یک طرف شو منشین بر سر راه!
عمری گذشت و عشق تو از ياد من نرفت [فریدون مشیری]
آهی كشيد غم زده پيری سيپد موی ، [فریدون مشیری]
زندگی را نمی توانم بدون وجودت حس کنم و از دوستت دارم با تمام وجودم![گل]
من اگر می نالم من اگر می گریم دل من غمناک است سالها پشت در خانه او می رفتم به امیدی به نگاهی که سر صبح پرواز کبوبر خاطر سرد مرا می شکند هیزم خیس دل غمگینم باز با گرمی مواج صدایش بدمد مردمان می گویند مردمان می خندند ولی انگار این بغض فروخته من خبرش نیست که تا کی به امیدی به نگاهی فرو می کشند آه ای همدم پاییزی من! حال اگر می بینی که دلم باخته و تشته پاییزان است٬ سبب این غم جانکاه مرا می یابی مردمان می گویند مردمان می گریند.
خنده را تا ياد دارم، شاد و شيرين و شكرريز است چهرههايي هست اما اين زمان پيش چشم ما و پيرامونمان خندههاشان شوم و تلخ و نفرتانگيز است خنده پيروزي يغماگران سنگدل جمعي كه ميخندند خوش، بر گريههاي ديگران! غافلاند اينان كه چشم روزگار با سرانجام چنين خوش خندههايي آشناست گريههايي در پي اين خندههاست!
یادم میاد می گفتی برو خدا نگهدار نوشتی روی دیواربه ارزوی دیدار به ارزوی دیدار رفتم تو راه رفتن دلم میگفتش نرو نمی شنیدم انگار من التماس دلو من التماس دلو رفتم و باز اومدم اما ندیدم اونو گفتن که دیر رسیدی داده به دنیا جونو گفتم محاله هرگز او که منو دوست داره قول داده بود که هیچ وقت منو تنها نزاره دیدم که ارزوم افتاده یه قیامت من که ندارم این قدر صبرای بی نهایت به عشق تو رو دیوار منم واست نوشتم به ارزوی دیدار منم خودم رو کشتم منو ببخش عزیزم که خیلی دیر رسیدم زیر نوشته ی تو یه خط سرخ کشیدم با قطره قطره ی اشک با ذره ذره ی خون به ارزوی دیدار منم دارم میدم جون
|
About
شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 Links
عشق |