عشق بارانی
یک روز تا غروب سفر کردم دنیا چه کوچک است وین راه شرق و غرب،چه کوتاه! تنها دو روز راه،میان زمین و ماه اما،من و تو دور .... آن گونه دور دور! که اعجاز عشق نیز مارا به یکدیگر نرساند ز هیچ راه، آه! «فریدون مشیری» می دونی عاشقتم این خیلی سادست توی فصل سرد بی تو دارم از نگات می سوزم خسته از این روزگار و خسته از تکرار روزم آرزوم همیشه این بود که تو قلبت جا بگیرم حالا که رفتی و بی تو دارم از قصه میمیرم می دونی آخه عزیزم قصمون مثل تگرگه واسه ما موندن با هم مثل لمس حس مرگه ولی کاش زود نمی رفتی از تو قصمون عزیزم کاشکی بودی و می دیدی که چی آوردی به روزم درخت با جنگل سخن می گوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن می گوی نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده من ریشه های تورا در یافته ام و با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام و دستهایت با دستان من آشناست در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان.... باز من دیوانه ام، مستم باز می لرزد دلم،دستم. باز گویی در جهان دیگری هستم. های!نخراشی به غفلت گونه ام را،تیغ! های،نپریشی صفای زلفکم را ،دست! و آبرویم را نریزی،دل! لحظه دیدار نزدیک است. پرنده زیباست نه برای قفس دوست داشتن زیباست نه برای لمس کردن،برای حس کردن با تمام وجود کاش میشد اشک را تهدید کرد مدت لبخند را تمدید کرد کاش میشد در میان لحظه ها لحظه دیدار را نزدیک کرد من عشق را در تو،تو را در دل،دل را در موقع تپیدن وتپیدن را بخاطر تو دوست دارم من غم را در سکوت،سکوت را در شب،شب را در بستروبستررابرای اندیشیدن به تودوست دارم من دنیا را بخاطر خدایش،خدایی که تو را خلق کرددوست دارم. هيچ و باد است جهان؟ گفتي و باور كردي!؟ كاش، يك روز، به اندازه «هيچ» غم بيهوده نميخوردي! كاش، يك لحظه، به سرمستي باد شاد و آزاد به سر ميبردي! یه جایی که تا بررسی میگن که دیره برو مگن اگه صداش کنی به قلب تو سر میزنه چقدر صدات کنم خدا بیا که پایان منه تو گریه ی ستاره ها سر روی جاده ها میزارم نم یاد صدای پاهات رو به آسمون می بارم من نشستم بعد پایان تو بیا منو شروع کن شمعی تنها روبه بادم تو غروب من طلوع کن پنجره ی امیدم و روبه خدا باز میکنم اونم منو نمی بینه گریه رو آغاز میکنم تو التهاب گم شدن کسی به یاد من نبود دنبال ردپای تو منو به انتها رسوند افتادم از چشم خدا شکسته بال لحظه ها تکیه کرده غم دنیا تو دل خسته ی تنها منم اون که مونده پاییز زیر بارون جدایی تو ببخش منو ندارم جزتو هیچکس و خدایی بی تو چون شبهای دگر امشب آرامی ندارم در سکوت کوچه تو نیمه شب ره میسپارم آن زمان این کوچه هرشب کوچه میعاد ما بود بر لب ما تا سحر گه قصه ی فردای ما بود این زمان افکند برما سایه ی دیدار جدایی ای خدا آخر کجا رفت روزگار آشنایی ای کویر سینه ی من بوته های آتشت کو در شب سرد جدایی شعله های سرکشت کو بعداز تودیگه از زندگی سیره نزار تنها بمونه این دل من آخه دق می کنه اینجا میمیره شاید نمی تونم که بیتو باشم با تنهایی دارم از هم می پاشم هی اومدم بگم صد سال دیگه بگذره عاشقه چشم به راشم ع – عهدی می بندم تورا دوست داشته باشم. ش – شور عشقم را با تو همیشه درمیان بگذارم. ق – قول می دهم که اولین وآخرین عشقم باشی. و – وادارم کردی همیشه در فکر تو باشم. ز – زهر از دست تو شهد است. ن – ناموس زندگی من تویی و به تو پایبندم. د – در هر جایی که باشی دوستت دارم. گ – گلی بودی در دستهایم ای گل زیبا. ی – یار با وفا تورا فراموش نمی کنم. آن رنج ها که درد بر انگیزد در سینه دل چو برگ خزان دیده طوفان عشق نیست که دل ها را عشقی نه تا به سرفکند شوری من شمع دلفوز سخن بودم فریدون مشیری خواستن می سوزد و خاکستر می شود. حرفی به من بزن زمزمه کن بگذار آن زمان که خورشید اولین تشعشع خود را به زمین می پاشد هنوز شنونده زمزمه ی تو باشم تو اگر عاشق باشی به وقت سرگردانی فقط نشانی مقصد گمشده را از قلبت طلب می کنی و فقط قلبت می داند در جهان عشق سرگردانی و شکست وجود ندارد و آتش کوچکی از عشق که به دل می افتد با تماشای روی محبوب به بادی می ماند که به خرمنی عظیم شعله می افکند و تمامب آن را می سوزاند و خاکستر می کند اما ای خدای یکتا وقتی جسم عاشق سوخت خاکسترش را پیش کش محبوب کن تاشاید گرمای آن قلب یخ زده اش را اب کند.....! نخواهد بود بی تو در انتهای هیچ چیز خبری نخواهد بود. من فقط از پایان تو می ترسم زیرا پایان تو آغاز مرگ تدریجی من است و بستن دفتر شعرم برای همیشه حال از تو می خواهم که آغاز کنی ابتدا را چون همان لحظه ای که تورا در زیر آفتاب دیدم به پایان راه نیندیشیدم حال می خواهم آغاز کنی عشق را. آغاز کنی همان پرواز را از لحظه ی شروع و لحظه درود و سلام و از لحظه ی تلاقی دو نگاه همزاد در زیر آفتاب شروعکنی و چون من به پایان را نیندیشی که اندیشیدن به پایان راه شور پرواز بی پروا را در ما خواهد کشت...! دلم چشم به راه هم راز و همدم در میان راه رهنوردی پیداست از صدای او آه سردی پیداست گفتم رهنورد همدم من شو دیدم رهنورد آرومی محو شد آخر رهنور خود همدمی داشت که پشت سرش قدم بر می داشت... مثل یه باد سرد زودی می گذرند بذار که لحظه های خوشبختی ما خودشون آروم و آهسته بگذرند عشق دلی٬دلم را شکست لحظه های خوش دلم پرکشید و رفت بی درنگ عشق دلم همراه باد شد و رفت.....! شب ها که دلها ار آن گذشتند تنها دلی مانده بود که از آن به بعد فقط در تاریکی شبها می شد که صدایش را شنید گاهی هم آن قدر بی صدا فریاد میزد که خودش هم صدای خودش را نمی شنید اما دیگر برای او راهی نمانده چون که درحضور قاضی به او حکمی داده شده بود که باید تنها بماند و بی صدا در اعماق درونش تنهایی اش را فریاد کند که ای کاش در این حکمی که بدون هیچ قضاوتی به من داده تجدید نظر کند که مبادا من در درون خود بپوسم یا حکم مرگ را برای خودم ....... آنجا که عشق دلها را بهم نزدیک می سازد فاصله ها رنگ می بازند تنها من و تو هستیم که می مانیم با هم و برای هم عشق يعني خون دل يعني جفا عشق يعني درد و دل يعني صفا عشق يعني يك شهاب و يك سراب عشق يعني يك سلام و يك جواب عشق يعني يك نگاه و يك نياز عشق يعني عالمي راز و نياز

باز من ماندم و خلوتي سرد
خاطراتي ز بگذشته اي دور
ياد عشقي که با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل نور
مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا که در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لکه عشق
آن عشق ها که تاب توان سوزد
در سینه ها ز عشق نمی جوشد
آن شعله ها که خرمن جان سوزد
وان درد ها که روح گدازد نیست
آن شوق و اضطراب که شاعر را
چنگی به تار جان بنوازد نیست
بی عشق مانده سر به گریبان است
از بوسه ی نسیم می لرزد
این برگ خشک تشنه ی طوفان است!
در تنگنای سینه بلرزاند:
تابر شراره های روان سوزش
شاعر سرشک شوق بیفشاند.
رنجی نه تا به دل شکند خاری
داغی نه تا به دفتر دانایی
آتش زنم زگرمی گفتاری!
اکنون زبان بریده و خاموشم
ترسم که شعر نیز کند آخر
مانند روزگار فراموشم!






| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


