عشق بارانی
«حمید مصدق» «حمید مصدق» «حمید مصدق» «مشیری» «فریدون مشیری» «فریدون مشیری» «فریدون مشیری» «فریدون مشیری» نمی دانم چرا سرمست عشقم نمی دانم چرا عاشق ترینم نمی دانم چرا رسوا شدم من نمی دانم تو این دنیای غربت چرا بی کس؟چرا تنها شدم من فقط می دانم ای زیباترینم بمان لیلی بمان تو بهترینم که اگر هر روزت را با عشق آغاز کنی یک برگ سبز اما اگر روزت بی عشق آغاز گردد یک برگ زرد به درخت اضافه می شود! امشب فهمیدم، که خاطرات مانند درختی است این درخت، مثل درخت سیبی است که وقتی خاطرات خوبی دارد سیب سرخ است و وقتی که خاطره ی بدی باشد سیب کرم خوده ایست اما نمی دانم چرا وقتی تو تنهایم گذاشتی سیب یاد تو ، سرخ تر از همیشه از درخت افتاد در دستم...! «امین» هنوز شعله کشد آتش نهانی من هنوز خسته،نفس می زند جوانی من هنوز از چمن کودکی من به جا مانده ست دو برگ سبز دراین چهره ی خزانی من گذشت شوکت رنگین آن همیشه بهار به زرد . سرخ زند باغ زندگانی من ورق ورق همه روزها پراکنده ست زتند باد مگر بپرسی نشانی من بجز غم تو که بر عهد خویش پای فشرد دگر کسی ننشیند به همزبانی من به روی هرچه دراین خانه است غبار سربی اندوه بال گسترده ست تو نیستی که ببینی دل رمیده ی من به جز تو یاد همه چیز را رها کرده است. غروب های غریب در این رواق نیاز پرنده ساکت و غمگین ستاره بیمارست دو چشم خسته من در این امید عبث دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است تو نیستی که ببینی! «فریدون مشیری» بی تو ،من کجا روم؟کجا روم؟ هستی من از تو مانده یادگار، من به پای خود به دامت آمدم، من مگر زدست خود کنم فرار! تا لبم،دگر نفس نمی رسد، ناله ام به گوش کس نمی رسد، می رسی به کام دل که بشنوی: ناله ای از این قفس نمی رسد...! <فریدون مشیری> بی رنگ رخت زمانه زندان من است بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آنچه از غم هجران تو بر من است یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد با بخت من طریق مروت فرو گذاشت یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم چو سخت بود در دل سنگش اثر نکرد شوخی مکن که مرغ دل بی قرار من سودای دام عاشقی از سر بدر نکرد هرکس که دید روی تو بوسید چشم من کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع کو خود بما گذر چو نسیم سحر نکرد «حافظ» موثر مرهمیست.عمق جراحت فراقت را جز تو چه کس میداند؟ وای که این هجران پر مصیبت بر هیچ کس مباد! دلتنگم و دیدار تو درمان من است بی رنگ رخت زمانه زندان من است بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آنچه از غم هجران تو بر جهان من است
اسیر وناتوان بگذار و بگذر
چو شمعی سوختم از آتش عشق
مرا آتش بگذار و بگذر
دلی چون لاله بی داغ غمت نیست
بر این دل هم نشان بگذار و بگذر
مرابا یک جهان اندوه جانسوز
تو ای نامهربان بگذار و بگذر
دوچشمی را که مفتون رخت بود
کنون گوهرفشان بگذار و بگذر
درافتادم به گرداب غم عشق
مرا در این میان بگذارو بگذر
به او گفتم حمید از هجر فرسود
به من گفتا : جهان بگذار و بگذر
ستاره سوختگانند مهربان با من
به یاد عشق تو تا من ترانه خوان گشتم
جهان و جمله جهان شد ترانه خوان با من
ز بیخ و بن بکند کوه درد و غم این سیل
چنین که گریه کند چشم آسمان با من
رسد همیشه به فریاد باده نوشان حق
بگفت این سخن آن میر می کشان با من
بساط خویش به جای دگر برم زین شهر
چنین که گشته عسس سخت سرگران با من
شرار شوق تو در دل نمی شود خاموش
هنوز یاد تو این یاد مهربان با من
دلم گرفت از این لحظه های تنهایی
ترحمی کن و بازآ بمان با من
چه سالها که گذشت و نرفتی از یادم
هنوز عشق تو این عشق جاودان با من
دل دادم و شعر عشق انشا کردم
نی نی غلطم کجا سرودم شعری
تو شعر سرودی و من امضا کردم
خوب یا بد تو مرا ساخته ای
تو مرا صیقلی کرده و پرداخته ای
که من در چاه شبهای سیاهم
نمی بخشد کسی جز غم پناهم
نه تنها از تو نالم کز خدا هم
یک روز نگشت خاطرم شاد از تو
دانی که ز عشق تو چه شد حاصل من
یک جان و هزار گونه فریاد از تو
حسرتی ماند و
آه های بلند
گر به دریا افکند دریا خوش است
گر بسوزاند در آتش دلکش است
ای خوشا آن دل که در این آتش است
تا بینی عشق را ایینه وار
آتشی از جان خاموشت برآر
هر چه می خواهی به دنیا نگر
دشمنی از خود نداری سخت تر
عشق پیروزت کند بر خویشتن
عشق آتش می زند در ما و من
عشق را دریاب و خود را واگذار
تا بیابی جان نو خورشیدوار
عشق هستی زا و روح افزا بود
هر چه فرمان می دهد زیبا بود
صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است
نه شب هست و نه جمعه
نه پار و پیرار است
جوان و پیر کدام است زود و دیر کدام است
اگر هنوز جوان مانده ای به آن معناست
که عشق را به زوایای جان صلا زده ای
ملال پیری اگر میکشد تو را پیداست
که زیر سیلی تکرار
دست و پا زده ای
زمان نمی گذرد
صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است
خوشا به حال کسی
که لحظه لحظه اش از بانگ عشق سرشار است
نفس بیاد خوشش مشکبار خواهم کرد
بهرزه بی می و معشوق عمر میگذرد
بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد
هر آبرویی که اندوختم زدانش و دین
نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد
چو شمع صبحدمم شد زمهر او روشن
که عمر بر سر این کار و بار خواهم کرد
بیاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت
بنای عهد قدیم استوار خواهم ساخت
صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل
فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد
نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ
طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |

