تبليغاتX
عشق بارانی

عشق بارانی

بازم دلم واست بهونه گیره

بعداز تودیگه از زندگی سیره

نزار تنها بمونه این دل من

آخه دق می کنه اینجا میمیره

شاید نمی تونم که بیتو باشم

با تنهایی دارم از هم می پاشم

هی اومدم بگم صد سال دیگه بگذره

عاشقه چشم به راشم 

+نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت20:53توسط امین | |

ع – عهدی می بندم تورا دوست داشته باشم.

 ش – شور عشقم را با تو همیشه درمیان بگذارم.

 ق – قول می دهم که اولین وآخرین عشقم باشی.

 و – وادارم کردی همیشه در فکر تو باشم.

 ز – زهر از دست تو شهد است.

 ن – ناموس زندگی من تویی و به تو پایبندم.

 د – در هر جایی که باشی دوستت دارم.

 گ – گلی بودی در دستهایم ای گل زیبا.

 ی – یار با وفا تورا فراموش نمی کنم.

 

+نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387ساعت22:12توسط امین | |

ktnkqgbj0cpu8gg2zhc.jpg
باز من ماندم و خلوتي سرد
خاطراتي ز بگذشته اي دور
ياد عشقي که با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل نور
مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا که در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لکه عشق
 

+نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت9:7توسط امین | |

دیگر به روزگار نمی بینم
آن عشق ها که تاب توان سوزد
در سینه ها ز عشق نمی جوشد
آن شعله ها که خرمن جان سوزد

آن رنج ها که درد بر انگیزد
وان درد ها که روح گدازد نیست
آن شوق و اضطراب که شاعر را
چنگی به تار جان بنوازد نیست

در سینه دل چو برگ خزان دیده
بی عشق مانده سر به گریبان است
از بوسه ی نسیم می لرزد
این برگ خشک تشنه ی طوفان است!

طوفان عشق نیست که دل ها را
در تنگنای سینه بلرزاند:
تابر شراره های روان سوزش
شاعر سرشک شوق بیفشاند.

عشقی نه تا به سرفکند شوری
رنجی نه تا به دل شکند خاری
داغی نه تا به دفتر دانایی
آتش زنم زگرمی گفتاری!

من شمع دلفوز سخن بودم
اکنون زبان بریده و خاموشم
ترسم که شعر نیز کند آخر
مانند روزگار فراموشم!

                 فریدون مشیری

+نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387ساعت17:35توسط امین | |

به شانه هایم تکیه کن و گوش بسپار به صدایی که بی وقفه در عطش

خواستن می سوزد و خاکستر می شود. حرفی به من بزن زمزمه کن

بگذار آن زمان که خورشید اولین تشعشع خود را به زمین می پاشد

هنوز شنونده زمزمه ی تو باشم تو اگر عاشق باشی به وقت سرگردانی

فقط نشانی مقصد گمشده را از قلبت طلب می کنی و فقط قلبت می داند

در جهان عشق سرگردانی و شکست وجود ندارد و آتش کوچکی از عشق

که به دل می افتد با تماشای روی محبوب به بادی می ماند که به خرمنی عظیم

شعله می افکند و تمامب آن را می سوزاند و خاکستر می کند اما ای خدای یکتا

وقتی جسم عاشق سوخت خاکسترش را پیش کش محبوب کن تاشاید گرمای

آن قلب یخ زده اش را اب کند.....!

 

+نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت22:33توسط امین | |

هرگز به پایان راه نمی اندیشم چرا که می دانستم بی تو در انتهای را خبری

نخواهد بود بی تو در انتهای هیچ چیز خبری نخواهد بود.

من فقط از پایان تو می ترسم زیرا پایان تو آغاز مرگ تدریجی من است و بستن

دفتر شعرم برای همیشه حال از تو می خواهم که آغاز کنی

ابتدا را چون همان لحظه ای که تورا در زیر آفتاب دیدم به پایان راه نیندیشیدم

حال می خواهم آغاز کنی عشق را.

آغاز کنی همان پرواز را از لحظه ی شروع و لحظه درود و سلام و از لحظه ی تلاقی دو

نگاه همزاد در زیر آفتاب شروعکنی و چون من به پایان را  نیندیشی که اندیشیدن به

پایان راه شور پرواز بی پروا را در ما خواهد کشت...!

+نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت12:38توسط امین | |

درمیان سرمای زمستان وجودم گرم

              دلم چشم به راه هم راز و همدم

در میان راه رهنوردی پیداست

              از صدای او آه سردی پیداست

گفتم رهنورد همدم من شو

               دیدم رهنورد آرومی محو شد

آخر رهنور خود همدمی داشت

               که پشت سرش قدم بر می داشت...

+نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت22:58توسط امین | |

لحظه های خوش دنبا زود گذرند

مثل یه باد سرد زودی می گذرند

بذار که لحظه های خوشبختی ما

خودشون آروم و آهسته بگذرند

عشق دلی٬دلم را شکست

لحظه های خوش دلم پرکشید و رفت

بی درنگ عشق دلم همراه باد شد و رفت.....!

+نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت22:51توسط امین | |

درهیاهوی فردا از آنجا که عشق دلی را می شکند و از میان روزها و

شب ها که دلها ار آن گذشتند تنها دلی مانده بود که از آن به بعد فقط

در تاریکی شبها می شد که صدایش را شنید گاهی هم آن قدر بی صدا

فریاد میزد که خودش هم صدای خودش را نمی شنید اما دیگر برای او راهی

نمانده چون که درحضور قاضی به او حکمی داده شده بود که باید تنها بماند

و بی صدا در اعماق درونش تنهایی اش را فریاد کند که ای کاش در این حکمی

که بدون هیچ قضاوتی به من داده تجدید نظر کند که مبادا من در درون خود بپوسم

یا حکم مرگ را برای خودم .......

 

+نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت22:38توسط امین | |

 آنجا که عشق دلها را بهم نزدیک می سازد

                            فاصله ها رنگ می بازند

               تنها من و تو هستیم که می مانیم با هم و برای هم 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت10:29توسط امین | |

عشق يعني خون دل يعني جفا

 عشق يعني درد و دل يعني صفا

عشق يعني يك شهاب و يك سراب

عشق يعني يك سلام و يك جواب

عشق يعني يك نگاه و يك نياز

عشق يعني عالمي راز و نياز

 

+نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت10:22توسط امین | |

تقدیم به انکه دارمش دوست

                  تقدیم به انکه قلبم از اوست

اگر مهتاب از تن بر کند پوست

             جدا هرگز نگردد یادم از دوست

+نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت14:20توسط امین | |

باز کن پنجره را٬که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه ٬کنار هر برگ

شمع روشن کرده است.

همه ی چلچله ها بر گشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یک پارچه آواز شده است

و درخت گیلاس

هدیه ی جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست.

باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردن؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سرو سینه ی گل های سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه ی باران راباور کن

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد!

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره را

                      و بهران را

                                  باور کن.

به امید سال پراز آرزوهای رنگین واسه تمام دوستان

امید وارم همیشه دلتون بهاری باشه و سبز باشید

و واسه عشقتون سبز بمونید.

نوروز همتون پیروز باشه.

+نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت9:2توسط امین | |

دست بردار از این هیکل غم

که ز ویرانی خویش هست آباد.

دست بردار که تاریکم و سرد

چون فرو مرده چراغ از دم باد.

 

دست بردار ز تو در عجبم

به در بسته چه می کوبی سر.

نیست می دانی در خانه کسی

سر فرو می کوبی باز به در.

 

زنده این گونه به غم

خفته ام در تابوت.

حرف ها دارم در دل

می گزم لب به سکوت.

 

دست بردار که گر خاموشم

با لبم هر نفسی فریاد است.

به نظر هر شب و روزم سالی است

گر چه خود عمر به چشمم باد است.

 

رانده اندم همه از درگه خویش.

پای پر آبله لب پر افسوس

می کشم پای بر این جاده ی پرت

می زنم گام بر این راه عبوس.

 

پای پر آبله دل پر اندوه

از رهی می گذرم سر در خویش

می خزد هیکل من از دنبال

می دود سایه ی من پیشاپیش.

 

می روم با ره خود

سر فرو چهره به هم.

با کسم کاری نیست

سد چه بندی به رهم؟

 

دست بردار!چه سود آید بار

از چراغی که نه گرماش و نه نور؟

چه امید از دل تاریکی کسی

که نهادندش سرزنده به گور؟

 

می روم یکه به راهی مطرود

که فرو رفته به آفاق سیاه.

دست بردار از این عابر مست

یک طرف شو منشین بر سر راه!

+نوشته شده در شنبه 18 اسفند1386ساعت13:53توسط امین | |

عمری گذشت و عشق تو از ياد من نرفت
دل ، همزباني از غم تو خوب تر نداشت
اين درد جانگداز زمن روی برنتافت
وين رنج دلنواز زمن دست برنداشت

تنها و نامراد در اين سال های سخت
من بودم و نوای دل بينوای من
دردا كه بعد از آن همه اميد و اشتياق
دير آشنا دل تو ، نشد آشنای من

از ياد تو كجا بگريزم كه بي گمان
تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم
با چشم دل به چهره خود مي كنم نگاه
كاين صورت مجسم رنج است يا منم ؟

امروز اين تويی كه به ياد گذشته ها
در چشم رنجديده من می كني نگاه
چشم گناهكار تو گويد كه ” آن زمان
نشناختم صفای تورا “ – آه ازين گناه !

امروز اين منم كه پريشان و دردمند
مي سوزم و ز عهد كهن ياد می كنم
فرسوده شانه های پر از داغ و درد را
نالان ز بار عشق تو آزاد مي كنم .

گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای
بنگر كه غم به وادی مرگم كشانده است .
تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبين
ای بس حديث تلخ كه ناگفته مانده است .

گفتم : ز سرنوشت بينديش و آسمان
گفتی : ” غمين مباش كه آن كور و اين كر است “ !
ديدی كه آسمان كر و سرنوشت كور
صدها هزار مرتبه از ما قوی تر است ؟

           [فریدون مشیری]

+نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386ساعت10:14توسط امین | |

آهی كشيد غم زده پيری سيپد موی ،
افكند صبحگاه در آيينه چون نگاه
در لا به لای موی چو كافور خويش ديد :
يك تار مو سياه ؛

در ديدگان مضطربش اشك حلقه زد
در خاطرات تيره و تاريك خود دويد
سي سال پيش نيز در آيينه ديده بود
يك تار مو سپيد ؛

در هم شكست چهره محنت كشيده اش ،
دستی به موی خويش فرو برد و گفت : ” وای ! “
اشكی به روی آيينه افتاد و ناگهان
بگريست های های ؛

دريای خاطرات زمان گذشته بود ،
هر قطره ای كه بر رخ آيينه می چكيد
در كام موج ، ناله جانسوز خويش را
از دور مي شنيد .

طوفان فرونشست ... ولي ديدگان پير ،
می رفت باز در دل دريا به جست و جو...
در آب های تيره اعماق ، خفته بود :
يك مشت آرزو !

           [فریدون مشیری]

+نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386ساعت10:8توسط امین | |

زندگی را نمی توانم بدون وجودت حس کنم و از
دریچه ادراکی مصنوعی فراتر نخواهم رفت.
زندگی بدئن تئ تکرار بی وقفه ثانیه هاست و
لحظه های باتو که نبض من از سرعت نور فراتر
می رود و تو بازم هم ستاره ای دست نیافتنی میان
شبهای تارم .

                       دوستت دارم با تمام وجودم![گل]

+نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت17:26توسط امین | |

من اگر می نالم

                 من اگر می گریم

                                دل من غمناک است

سالها پشت در خانه او می رفتم

به امیدی

          به نگاهی

که سر صبح پرواز کبوبر

                             خاطر سرد مرا می شکند

هیزم خیس دل غمگینم

          باز با گرمی مواج صدایش

                                       بدمد

مردمان می گویند

مردمان می خندند

ولی انگار این بغض فروخته من

                 خبرش نیست که تا کی

به امیدی

           به نگاهی

                       فرو می کشند

آه

ای همدم پاییزی من!

حال اگر می بینی که دلم باخته و تشته پاییزان

است٬

سبب این غم جانکاه مرا می یابی

مردمان می گویند

مردمان می گریند.

+نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت17:12توسط امین | |

 خنده را تا ياد دارم، شاد و شيرين و شكرريز است

چهره‌هايي هست اما اين زمان

پيش چشم ما و پيرامون‌مان

خنده‌هاشان شوم و تلخ و نفرت‌انگيز است

خنده پيروزي يغماگران

سنگدل جمعي كه مي‌خندند خوش،

                    بر گريه‌هاي ديگران!

غافل‌اند اينان كه چشم روزگار

با سرانجام چنين خوش خنده‌هايي آشناست

گريه‌هايي در پي اين خنده‌هاست!

+نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت10:52توسط امین | |

یادم میاد می گفتی برو خدا نگهدار

نوشتی روی دیواربه ارزوی دیدار به ارزوی دیدار

 

رفتم تو راه رفتن دلم میگفتش نرو

نمی شنیدم انگار من التماس دلو من التماس دلو

 

رفتم و باز اومدم اما ندیدم اونو

گفتن که دیر رسیدی داده به دنیا جونو

 

گفتم محاله هرگز او که منو دوست داره

قول داده بود که هیچ وقت منو تنها نزاره

 

دیدم که ارزوم افتاده یه قیامت

من که ندارم این قدر صبرای بی نهایت

 

به عشق تو رو دیوار منم واست نوشتم

به ارزوی دیدار منم خودم رو کشتم

 

منو ببخش عزیزم که خیلی دیر رسیدم

زیر نوشته ی تو یه خط سرخ کشیدم

 

با قطره قطره ی اشک با ذره ذره ی خون

به ارزوی دیدار منم دارم میدم جون

 

+نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386ساعت10:20توسط امین | |